آفرینش مفهوم در معماری
اگر بتوان گفت كه هدف اصلی و اساسی آهنگسازان از تولید یك قطعه موسیقی ارایه و اشاعه مفهومی خاص و معین است كه باید محسوس افتد و كارآیی فرهنگی – اجتماعی پیدا كند، به سادگی نمیتوانیم گفت كه معماران هدفی مشابه را دنبال میكنند؛ معماران دست اندركارهایی دارند كه ، از دو بابت، آنان را در سرزمینی دگر جای میدهد: اول، جنس یا ذات مواد اولیه كارشان، آنان را وا میدارد كه به طیف متفاوتی از ویژگیهای شكلی مشغول شوند؛ دوم، وجه كاربردی معماری است كه ، معمولاً بار معنوی و مفهومی صریح یا بیواسطه ای را نمیپذیرد. هرگاه از این دو سو به معماری بنگریم، آن را مقولهای جدا از موسیقی مییابیم و نیازی به كنكاش در زمینه تشابه ها و تقارنهایی نمییابیم كه میان این دو رشته وجود دارند. و آنچه ما قصد كاوش و شناخت اش را داریم آن است كه از همین دو به معماری بنگریم و آنچه را كه میتواند وجوه مشترك این دو باشد – در كلیات و اهداف و در چگونگی زاده شدن شكل یا فرم – بنمایانیم. جای یادآوری است كه در این بخش، تنها از دیدگاه روند آفرینش فرم موضوع را پی میگیریم و گفتگوی بعدی مان را به روند شكل گیری این دو گونه فرآورده هنری اختصاص میدهیم.
در میان معماران بسیاراند پژوهشگرانی كه به نقش زیبایی شناختی معماری باور دارند و از این دیدگاه به فضای ساخته شده مینگرند؛ نزد آنان، هم گزینش مواد یا مصالح اولیه و هم شكلی كه – در نهایت و در عالم عینیات – به اینها داده میشود، دارای بار ارزشی است (و یا تواند بود) و از سوی دیگر نیز در بسیاری از منابع قدیمی و امروزی میخوانیم كه معماری، در وجه كلی یا در تمامیت كالبدی اش، آنگاه كه به مثابه موجودیتی كه از هماهنگی و وحدت برخوردار است به قصدی معنوی ساخته شده و خود نمایاننده و نقل كننده مفهومی (یا مفهومهایی) معین است كه از راه شكل آن درك یا احساس تواند شد. از دیدگاه ما نیازی به آن نیست كه در تائید وجود باورهایی در دو موردی كه گفتیم به ذكر مآخذ بپردازیم و تنها این نكته را یادآور میشویم كه نقد هنری، از اعصار بسیا ر دور تا امروز، معماری را به مثابه فرآورده معنوی پرباری شناخته است كه ، هم در كلیت یا جامعیت كالبدی اش و هم در بخشهایی از این، هم از برون و هم در فضاهای فرعی و اصلی دروناش، میتواند نقل مفهوم و معنا كند؛ خواه به بیانی نمادین و خواه به بیانی قراردادی. اما این كه فرم فضای ساخته شده به مقیاس معماری چیست و چگونه تعریف میشود، موضوع دگری است و میتواند در تقارن با آنچه درباره موسیقی عرضه شد به اختصار مورد توجه قرار گیرد.
ضمن یادآوری این كه امروزه در سطح جهانی ادبیات گسترده و ژرفی را در شناخت و نقد معماری در دسترس داریم، بیجا نیست این نكته را نیز خاطر نشان كنیم كه ، ناقدان معماری، به ندرت یك اثر معماری را به شیوه علمی و با نقل مستقیم تمامی داده هایی كه مورد شناخت و ارزیابی قرار میدهند روی كاغذ آوردهاند؛ داده های خبری و تحلیلی بسیاری را امروزه در منابع گوناگون مییابیم كه ، در تائید یا رد نظریهای معین به میان آورده شدهاند اما تمامی آنچه را كه باید بتوان خواند تا به شناخت تحلیلی و جامع یك بنای خاص دست یافت در دسترس نیست، مگر بسیار نادر : چه ادبیات معماری اروپای غربی را بكاویم چه در پی شناخت معماریهای هند و ژاپن و جز اینها باشیم. اما، یكی از موارد نادری كه گفتیم، میتواند در این نقطه از نوشتارمان مورد بهره وری قرار گیرد.
آنجا كه «هانس سدلمایر» پژوهشگر آلمانی، در دهه های میانی نیمه اول سده بیستم به كاوش آثار «بورومینی» معمار پرآوازه ایتالیایی سده هفدهم میپردازد و خصیصه هایی از آنها را – در برداشت و تحلیل و سنتزی معمارانه – عنوان میدارد.
«نوربرگ شولتز» ، پژوهشگر معاصری كه تا اندازهای به فارسی زبانان شناسانیده شده است، در تائید گویا بودن فرآورده های معماری و نقش داشتن آنها در آفرینش معنا و ارزش از راه شكل، كاوشهای «سدلمایر» را مآخذ قرار میدهد و مطالبی را عنوان میكند كه ما به ترتیب زیر خلاصه و رده بندی میكنیم :
* توضیحات «بورومینی» در زمینه شالوده شكلی معماری، بیان كننده و نمایانگر دست كم این خصیصه های وی به شمار میروند : «شخصیت» و «بینش نسبت به زندگی» و «موضع تاریخی».
* از شناخت و تحلیل آثار معماری «بورومینی» میتوان به ویژگیهای معمارانه ای كه دارای معنا و مفهوم ارزشی اند دست یافت، مانند : «سردی» و «صلابت» و «سختی» در تبلور (ماده – شكل).
* خصیصه های پیش گفته را میتوان از ویژگیهایی تمییز داد كه، به دلیل اتكاء بر زمان و دربر گرفتن این عامل، ماهیت معماریهای «بورومینی»را در وجه پویایشان مینمایانند، مانند «توسعه ارگانیك» و «انعطاف» و «حركت».
پایه و اساس مورد بررسی قراردادن فرم در معماری، برای بازشناسی مفهومها و ارزشهایی كه در فضای ساخته شده وجود دارند (یا میتوانند برداشت شوند)، یكی از مقوله های بحث انگیز و پردامنه ای است كه جای تامل دارد و ما نیز اشاره ای به آن خواهیم داشت.
اما، در بررسیهای «سدلمایر»، تحلیل به شیوه دیگری صورت گرفته و سنتزهای به دست آمده از مجموعه داده هایی برخاسته اند كه به طیف وسیعی از ویژگی توجه داشته اند (چنانكه توانسته اند به «موضع تاریخی معمار «نیز توجه دهند – امری كه به دشواری میتوانیم تصور كنیم كه از فرمهای معماری مستقیماً قابل برداشت باشد)، هم داده های تاریخ نگارانه و هم سنتها و «مانیهیر»های رایج، در كنار داده های شكلی یا فرمال سنجیده شده اند.
پس از نكته ای كه به عنوان مقدمه آمد اگر بخواهیم به این موضوع بپردازیم كه چگونه میتوانیم به بازشناسی مفهومها یا معناها و ارزشها یا محتوای معنوی معماری از راه شكل آن – و تنها از راه شكل – توفیق یابیم، نیاز به شرایطی داریم كه باید از پیش وجود داشته باشد : فرم معماری باید به همین قصد تحقق یافته باشد، زبان و بیانی معمارانه رایج بوده باشند تا وسیله ارتباط فرهنگی – اجتماعی قرار گیرند، پیوندها یا زمینه های فرهنگی مشتركی میان سازنده و ساخته و بهره گیرنده از ساخته معمارانه وجود داشته باشند تا گذر از جهانی كه «عینی» قلمداد میشود به جهان ذهنی فردی كه به بازشناسی اثر معماری پرداخته را میسور و تا اندازه مطلوب مستدل بدارند و این، درست همان مسئله ای است كه گفتیم در بازشناخت ارزشهای معنوی-انسانی-طبیعی موسیقی روبه روی ما قرار دارد.
همانگونه كه در موسیقی، در معماری نیز، در دو سوی هر اثر، دو بینش وجود دارند كه میتوانند به یكدیگر بسیار نزدیك باشند یا به وسیله همان اثر به یكدیگر نزدیك یا نزدیكتر شوند؛ یا این كه چنان دوگانه باشند كه اثر مورد نظر نتواند به نزدیكیشان كمك كند.
در همه حال اثر معماری، به وسیله شكل یا فرم خاص خودش، به بیانی كه ویژه آن است، به نیروی برانگیزاننده اش یا به وسیله نمادهایی كه در خود دارد، قابلیت آن را دارد كه نقش یك وسیله ارتباط فرهنگی – اجتماعی را عهده دار شود، و در نهایت، پیمودن راه تعالی را در محیط اجتماعی خاصی هموار كند؛ و این راهی است كه موسیقی نیز میپیماید و به این منظور است كه جمله ها و تمها و موتیفهایی را، به نظمی خاص و در پیروی از قواعدی كه ریشه و اساس تجربی دارند و متكی بر ریاضیات – طبیعیات اند، در چهارچوبهایی، به فرم سونات یا سمفونی یا فوگ … ، كنار یكدیگر قرار میدهد.
كار یك معمار، در آخرین تحلیل، چیزی جز این نیست كه به ماده شكل دهد، موادی را كه دارای خصایص مكانیكی – كالبدی شناخته شده اند برگیرد و ماده بیشكل دیگری به نام «فضا» را با آن بیامیزد و به آن شكلی دهد مرتبط و منضبط و مستند به انسان و به حركت وی درون آن و بروناش. چوب را یا خاك را و یا سنگ را میتوان برگرفت و آن را به ترتیبی در هر شش جهت زیر و روی زمین، پشت سر و پیش روی، سمت راست و سمت چپ قرار داد كه هر كس بتواند از لابهلای آن گذر كند؛ از بیرون به درون و از بام به زیر رود و در هر قسمت خود با شكل خاصی از ماده سازنده فضا روبه روی شود؛ و، در فاصله های گوناگون، شكلها و رنگهایی مشابه و مقارن، پیوسته و وابسته دریافت كند. در حقیقت، معمار، در طول یك روند شكل دادن به فضا، به میل خود و به مقتضای سنتها و ارزشها و فرهنگ مردمی، مواد ساختمانی ای را كه تا پیش از اقدام وی بیشكل و رنگ بودند را «شكل» میدهد؛ به آن هویتی میبخشد كه، بیاین دخالت، هرگز تحقق نمییافت. پس كار معمار متكی بر گزینشهای وی در مجموعهای از مواد ملموس از فضای تهی – از اثیر – و از نور است به منظوری – سوای نافع بودن – متعالی. و در پی همین گزینشها است كه مقولهای به نام «شكل» زاده میشود.
شكل، چه به عنوان مقوله تناسبها، اندازه ها، فاصله ها نگریسته شود و چه به عنوان مقوله رنگهایی كه در سطحها و حجمها دگرگون میشوند، چه به عنوان مقولهای در دورنمایی (پرسپكتیویته) گرفته شود، چه به عنوان مبحثی از زبان شناسی و چه به عنوان موجودیتی فضایی دانسته شود تا بتواند به ترتیب : زیبایی صوری، جاذبه روانشناختی، سلسله مراتب ارزشی، وسیله ارتباطی فرهنگی و موجودیتی گسترده بر حیطه مشخص و معینی از محیط زیست … را مطرح كند؛ در همه حال، آفریده دست انسان است و به همین جهت نیز، گویا است.
اما گویا بودن شكل پیكره های كالبدی ساخته شده به مقیاس معماری، كه امری شناخته شده است – تا جایی كه بر وجودش تردیدی نمیتوان داشت – مقوله چندان ساده ای به شمار نمیرود، بحث و جدل برمیانگیزد و تا به امروز نتوانسته پایه و اساسی علمی برای خود فراهم آورد. اشارهای كوتاه به این موضوع شاید بتواند وجه دیگری از مسایل حل نشده (یا به ظاهر حل شده) معماری را، در ارتباطی ناپیوسته با موسیقی، بنمایاند.
معماران از زمانهایی بسیار دور در این اندیشه بوده اند كه چگونه تصورهای هنری- فنی خود را به دیگران انتقال دهند و نیز چگونه خواهند توانست به تصورهای معماران دیگری راه یابند كه فرآورده خاصی را تناور كرده اند : بنایی را به شكلی معین ساخته اند كه میخواسته هم اندیشه های آنان و هم داده های هنری – فرهنگی محیط را بنمایاند.
دیدیم كه موسیقیسازان و موسیقیدانان به ابزارهایی دست یافتهاند كه میتوانند مكنونات ذهنیشان را معرفی كنند؛ چنان كه در مقاله ترجمه شده از «ویتكوور» در همین مجموعه میخوانیم كه تعداد زیادی عامل و متغیر كه تمامی به شكلی معین تعریف و قانون بندی شده اند؛ و در صفحات پیشین این نوشتار نیز دیدیم كه در راه پیگیری موضوع فرم در فرآورده های موسیقایی میتوانیم، سوای شالوده كلی هر قطعه موسیقی، به سیستم یا منظومه ای كه شامل جمله و تم و موتیف میشود دست یابیم كه، به اتكاء طنین و هماهنگی و بلندی و آهنگ …، میتواند هویت خاص خود را بنمایاند.
آیا میتوانیم در معماری به چنین منظومه ای از داده ها دست یابیم؟ آیا شكل یك نما را در ساختمانی معین میتوان با از برشمردن و ترسیم و تصور كردن آجرها، پنجرهها، درها، بالكنها، ناودانهایی كه به روی وجود دارند باز شناسانید؟ آیا مقیاسهای پیوسته و مكملی كه سراغ داریم (از آن كه كلیاتی را در اندازه ها و فاصله ها و تناسبها مینمایاند تا آن دیگری كه ریزه كاریهای تركیب و اتصال عناصر ساختمانی را به مقیاسی بسیار ملموس میشناساند) میتوانند واقعیتهایی را بنمایانند كه برای شناخت آن كافی باشند؟ آیا میتوانیم ویژگیهای آمیختگی رنگهای گذارده شده روی نماهای بناها را بنمایانیم؟ آیا میتوانیم، از فاصله و از نزدیك، به بنایی بنگریم و از سمتی به سمت مقابل آن گذر كنیم و تمامی برداشتهای ذهنی و ذهنی – عینی خود از شكل بنا را به دیگران باز گوییم؟ آیا میتوانیم موجودیتهای شكلی یك بنا را، بیتوجه به تمامی دادههای كالبدی و كروماتیك و نمادین كه مربوط به محیط آناند و متعلق به بناهای مجاور و به كوهها و درختان و رنگ آسمان …، باز شناسانیم؟
آیا میتوانیم فضای معماری را بیاتكاء به فرهنگ محیط و به چگونگی روانشناختی آدمیانی كه درون آن و در كنار آن میزیند بشناسیم؟ و البته، بسیاری پرسشهای دیگر.
دانش معماری، از روزهای رواج هندسه اقلیدسی تا امروز، از زمان «دكارت» تا امروز و از زمان «مانژ» تا روزهایی كه دوربین عكاسی آخرین گامهای خود را برای تحلیل و بازشناسی هر چه بیشتر ویژگیهای نمای یك ساختمان (و نه هنوز حجم و جایگزینیهای محیطی معماری) برمیدارد و میتواند تقریباً تمامی دادههای عینی-فنی آنرا به صورتی مستقل از ذهن بینندگان بنمایاند، راه پرجاذبه و در هر حال محدودی را طی كرده است و در پی هر كشف تازه ای، با مشكلی تازه نیز روبروی شده. آنگاه كه ترسیم دورنما یا پرسپكتیو به همت پژوهشگرانی مانند «پانووسكی» به فلسفه ای تازه دست مییابد، «روانشناسی فرم» یا «گشتالت پسیكولوژی»، به همت «كاتز» و «كوهلر»، به موازات و به گونه ای مستقل به طرح مسایل تازه ای میپردازد كه قصد دارند، تا جایی كه ممكن شود، ذهنیات فردی در برابر فرم را به قاعده هایی تحلیلی و علمی بازخوانی كنند و از این راه، هم به كشف ویژگیها و راز و رمز برخی از ساختمانهای كلاسیك توفیق یابند و هم رهنمون معمارانی شوند كه میخواهند، به بیشترین میزان، از تاثیرگذاری فرم فرآورده های خود بر اذهان دیگران آگاه باشند.
فرم در معماری، هنگامی به صورت مقوله مهمی در میآید و بر تمامی ابعاد تصور در اندیشه معمارانه گسترده میشود، كه دانش معماری مدرن به تلاش میپردازد تا معماری را «تعریف» كند.
زمانی بس طولانی – از دهه سوم تا اواسط سده بیستم – صرف آن میشود كه مقوله «فرم» را در تقابل و تكامل با مقوله «كاربری» قرار دهد تا بتواند ثابت كند كه كدام یك از این دو بر دیگری تقدم دارد؛ و این جدال پرجنجال را معماران، درون محفلهای خود پی میگیرند؛ در حالی كه، دانشهای مدرن و نوظهور دیگر، در همین راه گامهایی مهم برمیدارند. معماران «نهضت معماری مدرن» كه سعی داشتند معماری را از راه خودش و بنا بر عاملها و متغیرهایی كه به آن موجودیت ملموس و محسوس میدهند تعریف كنند، بیاینكه راه حلهایی اصولی برای تمامی مسایلی كه طرح كرده بودند (از جمله فرم در معماری) بیابند، به تدریج از یكدیگر دور شدند؛ جای به «پست مدرنیسم» دادند، بیاینكه بتوانند تمامی «ژن»های مولد این فرزند را شناخته باشند. به دیگر سخن چنین میتوانیم گفت كه معماری سده بیستم، به مثابه یك دانش، طیف گسترده ای از مسایل و موضوعات را مطرح كرد بیاینكه بتواند، به پاسخهایی لازم و كافی برای آنها دست یابند، و از آن جمله، مسئله یا مقوله فرم است.
ضمن این كه دادههای گوناگون و پرشماری در منابع و مآخذ معتبر معماری برای شناخت مقوله فرم در دسترس اند، از دیدگاه ما، تعریفی متقن برای آن نمیتوانم یافت.
هر پژوهنده ای، بنا بر نیازی كه دارد، میتواند از داده های موجود بهره گیرد؛ و این كار از این روی موجه است كه زمینه های فراهم آورده شده بیشتر تحلیل هایی اند كه نمیخواهند (یا قادر نیستند) به سنتزی برسند. در پیگیری گفتوگویی كه آغاز كرده ایم و در ارتباط با آنچه در بخش پیشین در آفرینش مفهوم در موسیقی یادآور شدیم، نتیجه گیریهای زیر را میتوانیم ارایه كنیم :
1 . از آنجا كه هیچ قاعده قرارداد شده و تثبیت شدهای در جهان وجود ندارد كه بتواند در معماری تعیین شكل كند، تدوین ویژگیهای شكلی معماری – چه در مقیاس پلان ولو متریك، چه در گستره فضای برونی، چه در سطحها و حجمهای درونی – به عنوان مقوله ای كه آزادانه به دست معماران جامه حقیقت میپوشد در میآید.
2 . مقوله شكل در معماری، در طول تلاشهای تئوریك و تجربی ای كه چه از جانب معماری و چه از جانب سایر دانشها و رشته های هنری صورت گرفته اند، توانسته، همانند بافت اسفنجی ای گنجا، به گزینش و جذب داده های به دست آمده توفیق یابد؛ هم از نظریه پردازان یا فیلسوفان، هم از نقاشان و مجسمه سازان، هم از روانشناسانی كه به فرم پرداخته اند و هم از مردم شناسانی كه ویژگیهای فرهنگی-محیطی را كاویده اند، هم از صنعت و هم از تكنولوژی آفریننده آن…، و هم از فرآورده هایی كه، به عنوان فرآورده های هنری، دست آورد معماران و طراحان صنعتی به شماراند و هم از یافته های برخی از مهندسان و مهندسی سیویل؛ مقوله شكل در معماری، در طول زمان، ابزارهای علمی و فنی و هنری بیشتری را دارا شده و هرگز در به روی نوآورده ها و نوآوری نبسته است.
3 . گزینش و جذب و كاربرد داده های گونه گون و پرشمار پیش گفته از جانب معماران اموری نیستند كه بیهدفی خاص تحقق پذیرفته باشند : اگر قاعده هایی میبودند الزام آور، گزینشها و تاثیرپذیری از داده های شكلی محدود میشدند؛ اما برعكس، گزینش ابزارهای مادی و معنوی معمار برای آفرینش فرم را نیز میتوانیم آزادانه قلمداد كنیم و باور بر آن داشته باشیم كه پذیرا شدن اجبار در به كار بردن رنگ و ماده و اندازه های خاص نیز یك گزینش است و از این روی است كه شكل تركیبهای حاصل از گزینش معماران را دارای بار ارزشی ای میدانیم كه خواه ناخواه دارای مفهوم است؛ چه در مقیاسی كلی (و مرتبط با نظریه ها و سلیقه ها و برداشتهای روزمره ای كه در زبان جاری این سالها، هم در ایران و هم در بسیاری از كشورهای با فرهنگ معماری غنی، با عنوانهایی مانند مجلل یا بیهویت؛ زیبا یا بازاری؛ متشخص یا روزمره، بدیع یا سطحی نگر؛ آكادمیك یا مبتذل … نامید میشوند) و چه در مقیاسی تحلیلی و بنابر ارزیابیهایی مقبول و معتبر (كه معماریهای ارزشمند را، به دلیل بار فرهنگی و متعالیشان، به استناد دو رشته متمایز و مكمل از داده ها – یكی جهانی و دیگری محلی و موضعی – كه در زیر گرفته اند، دارای بیانی خاص و برخوردار از اهداف متعالی و متكی به ابزارهایی نوپرداز و یا غنی) میشمرد.
و خلاصه این كه شكل معماری، به هر مقیاس كه به آن بنگریم، گویای نكته ای است؛ چه آنگاه كه ما را برمیانگیزاند تا در راستاهای فكری- هنریاش اندیشه و پژوهش كنیم، چه آنگاه كه میخواهد تا به آن دقت نكنیم و به نگاهی گذرا خواستار شویم كه تا جایی كه ممكن است سلولهای بخش «خاطره» مغزمان از آنها دور بمانند، چه آنگاه كه به تأسف و تأثر به بنایی مینگریم كه شكل ناخوشایند و رنگی دلتنگ كننده را به ساكنان و به عابران تحمیل میكند.
پیوندها و جداییهای دو جهان معماری و موسیقی
تا اینجا بیشتر به این موضوع پرداختیم كه توان گویایی موسیقی در شكلهای موسیقی نهفته و توانهای گویایی معماری نیز در گرو شكل خاصی است كه – از راه آن – فضای كالبدی به بیان چیزی توفیق مییابد، سوای كاربریها و فنونی كه در موجودیت اش نهفته. در پس شكلها، در موسیقی و در معماری، میتوانیم به ویژگیهایی پی بریم كه، در یك بیان كلی، آنها را احساس شادی و احساس فروتنی، احساس آرامش و احساس وقار، احساس هیجان و احساس جاذبه، احساس اندوه و احساس یكنواختی، احساس عظمت و احساس شكوه و جز اینها مینامیم.
دانسته شده است كه هنرها، هر یك با ابزارهای خاص خود، به شكلی دیگر متظاهر میشوند و هرگاه انسان بتواند با یافتن ابزاری نو بر ارگانهای حسی بدن تاثیرگذاریهایی جدید داشته باشد، هنری هشتم را به وجود میآورد؛ و دانسته شده است كه احساسهای پرشماری میتوانند از تركیب و همكاری همزمان دو یا بیش از دو حس (شنوایی و چشایی و بینایی و بویایی و بساوایی) به وجود آیند، چنان كه اشارات معلم ثانی ابونصر فارابی نشان داده و چنان كه «پاولف» و دیگران نشان میدهند و آنچه اینان عنوان میدارند، در حقیقت امر، جز دعوتی بر غور در این زمینه نیست كه ، در بازشناسی نظامی كه طبیعت انسان نامیده میشود، جویای شناخت رمز و رازهایی شویم فرای آنچه از شناخت مكانیكی یا از فیزیولوژی بدن انسان حاصل شده است.
آنچه قصد داریم در چند صفحه ای كه فرصت داریم بگوییم در این سه نكته اصلی خلاصه میشود :
اول – شكلهای آفریده شده، چه در معماری و چه در موسیقی، دارای بار تجربی-ذهنی اند و نمیتوانند، بر دو یا بیش از دو شخص اثری برابر گذارند.
دوم – ابزارهای به كار برده شده در موسیقی و در معماری، به اتكاء آنچه حاصل معنوی یا مفهوم انتزاعی نهفته در آنها است، قدر یا توان كارآیی پیدا میكنند.
سوم – در روند آفرینش موسیقی و معماری، ابزارهای كاربردی و ابزارهای مفهومی و شالوده یی از یكدیگر قابل تفكیك اند و در تفكیك اینها از یكدیگر است كه جداییها و پیوندهای موسیقی و معماری قابل بازشناسیاند.
به دو نكته اول و دوم به اختصاری بیش و به نكته سوم – كه مطلب اساسی این نوشتار به شمار تواند آمد – با حوصله بیشتری میپردازیم.
فرستنده مقاله: مسعود مرعشی